خانه خالی شده از عطر نبودنهایت
کوچهام خسته ز تصویر ندیدنهایت
کاش در خواب رود ساعت تنهایی من
که دلم سوخته از داغ بریدنهایت
همه عمر من آخر به تماشای تو بود
ای از آن رفتن و از دیر رسیدنهایت
من نشستم وسط کوچه خاموش خیال
عمر من رفت به پای نشنیدنهایت
حسرت خواب تو در این همه شب بیخوابی
آه از نیمهشب و خواب ندیدنهایت
لعل لبهای تو، دل را به تمنا برده
ای دریغ از تو و این دل نخریدنهایت
کاش آن بوسه نصیب لب حیران میشد
باغبانی که دلش بوده به چیدنهایت
اگر امروز تو این آه و نگاهم نخری
دیگر آن روز چه سود، آه کشیدنهایت