دویدم وسعت دلتنگیم را سوی چشمانت
خدا در گوشهی خوشبختی من کرده پنهانت
تو پایان قشنگی من ولی پیچ و خم راهم
شکستم پل به پل پشت سرم برگشتنم را هم
برایت بافتم یک در میان دلتنگی و بوسه
گلوبندش کنم هر جا که رفتی گردنت باشد
تو هر جای جهان باشی دلم پر میکشد سویت
که جلد آسمان آبی پیراهنت باشد
بنشین بنشین جان را به کنارت برسانم
این دلتنگی هارا زیر پایت بتکانم
من که جان از نفست می گیریم
یک قدم دور شوی می میرم
تمام شاعران شهر درگیرند با مویت
که سنجاق سرت را نیز شاعر کرده گیسویت
شکستم پل به پل پشت سرم برگشتنم را هم
تو پایان قشنگی من ولی پیچ و خم راهم